تبليغاتX
ولگرد کده
تک سرفه های بی صدا از گلوگاه یک نگرانی
 
مرابی رحمانه ازرحم 

بیرون زدند

شاید  درنطفه خنثا شده بودم

ازتو نه شاید از خدا شده بودم

شپش هایی که مرا می مکیدند

تا ریشم تکید

تبعید شدند

اگرنه بی خودی ،

شاید ملا شده بودم

می کوشم ع را ازحلق تف کنم

تاکه ازحلق محله مان تف نشوم

جا می زنم سرم را

درعمامه

تاجا بزند خودم خودش را

آدم 

هیچ مرزبندی ندارم

از شصت سر تا فرق پا

گمان می کنم نیستم

گندم هنوز معتاد پدرم

و بیچاره پدرم معتاد ریشش .

هیچ خوابی مرا ندیده

که زن داشته باشد

 انزال های که برای آوردن می آید

تا من را ببرد

با من شوخی دارد

هاهاهاهاهاها

هاهاهاها

هاهاها

حرفی نه زده ام با زنانی که

از سری شوخی با من حرف نه زده اند

این روز ها

از وقتیکه آمده ام

گریه هایم را خندیده ام

و می خندم

و خنده هایم را که نخواسته ام بگریم

گریسته ام

راستی باورم نمی شود

چرا

از سوراخی که صادرم 

ودر  سوراخی که واردم

دو باره بر می گردم

به سوراخی که شاید

ناواردم   ...

|+| نوشته شده توسط جواد ادبیار در یکشنبه بیست و ششم دی 1389  |
 من دراين شعر ناخودآگاه دچار پراکند گی شدم
 تمام نا امیدی هایم را

تف می اندازم برخود

از روزمرگی هایم

نسخه برمی دارم

می ترسم

نهیلیسم پ پ پ س س س ا ا ا...مدرن...

اتفاق بیافتد

تمام" چرکابه وشاش" را

برسرم   می ریزم

دو دقیقه می ماند به آآخ خ وند شدن

معذرت می خواهم از زرتشت

درهیئت يك موش

ورق پاره های" اوستا" را

می مکم کم...

تا از پا پا پا زند شدن

جلوگیری کرده باشم

جنده ام را بالا می کنم و

به اجازه ی مرحومین و مغفورین

خودم را مرده جا می زنم

شاید

مترسک ها نیز می دانند

که بیهوده ن  ف  س _ _ _

می کشم

|+| نوشته شده توسط جواد ادبیار در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389  |
 
سرزمینم

گورستانی عجیبی ست

با مرده های بدون مرگ

یا شاید

مسیری گنگی ست

که عبور سنگین هیچ رهگذری

خسته اش نمی سازد

نمی دانم

شاید هم تن خسته ی روسپی یست

که غریزه ی هیچ مردی را

بی پاسخ نمی ماند

آه

خدا !

خدا!

خدا!

من ازاین معمای سردرگم

سر در نیاوردم.

|+| نوشته شده توسط جواد ادبیار در پنجشنبه دهم تیر 1389  |
 

پدرم از قبیله ی

مترسک ها بود

ومن

از انسانی زاده شدم

که با فریاد بیگانه بود

سوگند به تبسم خورشید

که از زاده شدنم

شاید

       پشیمانم

 

|+| نوشته شده توسط جواد ادبیار در سه شنبه یکم تیر 1389  |
 
کاش سیگار بودم

تا در

     آستانه ی لب هایت

پایان می یافتم

|+| نوشته شده توسط جواد ادبیار در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389  |
 
گام بر می دارم

از اینجا

لیبی!

لیبی!

بدرود٬ بدرود

کوبا از دست هایم

می افتد

کاسترو فریاد می زند

شرق از دست هایم می افتد.

گرم می شود زمین

به سان یک تکه خورشید

منجمد می شوم

در نفس های سرد "چی گوارا"

زمان دستخوش فرار می شود

و هیچ مکانی٬ مرا

                  حس نمی کند

به دورترین نکته ی گریبانم

                           تبعید می شوم

من محکومم٬

ما محکومیم٬

فریاد را رعایت نکردیم

     *  *  *

دیریست٬ شاید

وزش بادهای تبعیدی را

                          حس نمی کنم

فرو می غلتم از خود

                       در اعماقی

بر شانه هایم هنوز

ناامیدی سنگینی می کند

زندانیان سیاسی

شاید دگر پیرـ

              شده اند.

|+| نوشته شده توسط جواد ادبیار در سه شنبه یکم دی 1388  |
 
بار می بندند

شجاعت و فریاد را

بر الاغ های سیاه

آنک در مسیرهای که شاید

به گورستانی منتهی می شوند

ساکنان جزیره خوابند

یا زبان هاشان را

                 می بلعند

انگار سخن گفتن جنایت

                       بزرگ است

دریاچه ها با احساس سرد

موج هاشان را لیلام

می کنند

و آدم ها ساکت و آرام

تندیسه می شوند

اما زمین هنوز تشنه ی

آواز

   گا

    م

     ها

      ست

|+| نوشته شده توسط جواد ادبیار در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388  |
 
سگی تف کرد

تمام آدمیت اش

را.

|+| نوشته شده توسط جواد ادبیار در شنبه بیست و یکم آذر 1388  |
 
بگذار

تنم عراقی باشد

دستان آمریکایی ات را

تاقلبم را زندانی بسازی

چون ابوغریب

وآنک دربند کشی احساسم را وـ

زبانم را

بگذار

در رگ رگم نفت خاور

در جریان باشد

و تو شاعرانه استثمارم

کنی...

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط جواد ادبیار در شنبه بیست و یکم آذر 1388  |
 
با کفش های خسته

جاده ها را ورق می زنم

در میان انبوهی

از آدم ها و سگ ها 

و چی

وچی

وچی

به دنبال خودم می گردم

         ***

در برابر چشم های منجمدم

روز با تعصب

شادمانگی و شلوغ را از شب می گیرد

و شب با سکوت تمام

حرف هایش را به من می گوید

گاهی که به خود کشی فکر می کنم

مرگ با تمام حماقتش

فریبم می دهد

و گاهی که با الکل و سیگار

و کسالت یک پاییز

می آمیزم 

پاهایم سکوت میکنند

انگار دوزخ با تمامی هیبتش

اتفاق میافتد

و دوست دارم

از پیشوایان دراز ریش

قواله ی بهشت را بگیرم

اما افسوس

که دلم دستخوش

عشق است

و فکرم دچار تکفیر .


|+| نوشته شده توسط جواد ادبیار در شنبه بیست و یکم آذر 1388  |
 
 
بالا