مرابی رحمانه ازرحم
بیرون زدند
شاید درنطفه خنثا شده بودم
ازتو نه شاید از خدا شده بودم
شپش هایی که مرا می مکیدند
تا ریشم تکید
تبعید شدند
اگرنه بی خودی ،
شاید ملا شده بودم
می کوشم ع را ازحلق تف کنم
تاکه ازحلق محله مان تف نشوم
جا می زنم سرم را
درعمامه
تاجا بزند خودم خودش را
آدم
هیچ مرزبندی ندارم
از شصت سر تا فرق پا
گمان می کنم نیستم
گندم هنوز معتاد پدرم
و بیچاره پدرم معتاد ریشش .
هیچ خوابی مرا ندیده
که زن داشته باشد
انزال های که برای آوردن می آید
تا من را ببرد
با من شوخی دارد
هاهاهاهاهاها
هاهاهاها
هاهاها
حرفی نه زده ام با زنانی که
از سری شوخی با من حرف نه زده اند
این روز ها
از وقتیکه آمده ام
گریه هایم را خندیده ام
و می خندم
و خنده هایم را که نخواسته ام بگریم
گریسته ام
راستی باورم نمی شود
چرا
از سوراخی که صادرم
ودر سوراخی که واردم
دو باره بر می گردم
به سوراخی که شاید
ناواردم ...
|
+| نوشته شده توسط
جواد ادبیار در یکشنبه بیست و ششم دی 1389
|